![]() |
![]() |
|
| حرف دل های تنهای تنها |
|
چگونه ؟؟؟
چگونه پرواز را تجربه کنم ؟
در حالی که بالهایم شکسته است!
چگونه عشق را هدیه کنم ؟
در حالی که پرده ای سیاه در مقابل محبت کشیده اند !
چگونه ببینم تو را ؟
در حالی که چشمانم مدتی است از درد بسته شده !
چگونه به سرایت بیایم ؟
در حالی که پاهایم از درد حوادث شکسته است !
چگونه صدایت را بشنوم ؟
در حالی که صداهای نا هنجار کرم کرده است !
چگونه محبت کنم تو را ؟
در حالی که سراسر آسیب دیده ام !
چگونه چگونه چگونه ؟؟؟؟؟ !!!!!!!!
کاندید ( ناصر افشار )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:49 توسط کاندید |
|
|
تفریح تازه
دیشب تفریح تازه ای اختراع کردم ،
و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان
دوان به خانه ام آمدند .
بر در خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازه من با هم جنگیدند ،
یکی فریاد می زد (( این گناه است ! )) . ـ
دیگری می گفت ((عین تقوی است . ))
( جبران خلیل جبران ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:58 توسط کاندید |
|
|
چنین گفت تیغه یک گیاه
تیغه یک گیاه به برگ پاییزی گفت :
((هنگام افتادن چه سر و صدایی میکنی ! همه رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی .))
برگ بر آشفت و گفت :
((ای فرو مایه فرو نشین !موجود بی آواز بد خلق !تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و ازصدای
آواز چیزی نمی فهمی .))
آنگاه برگ پاییزی روی زمین خوابیدو به خواب رفت .چون بهار از راه رسید باز بیدار شد و یک
تیغه گیاه بود.
هنگامی که پاییز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روی زمین او
می ریختند ،
زیر لب با خود می گفت :
وای ازدست این برگ های پاییزی ! چه سر و صدایی می کنند !همه رو یا های زمستانی یه
مرا به هم می زنند .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 2:53 توسط کاندید |
|
|
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم . اندوه من مانند همه چیزهای زندگی بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد ،و سر شار از شادی های شگرف . من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم ،وجهان گردا گردمان را هم دوست می داشتیم ،زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود . هر گاه من و اندوه با هم سخن می گفتیم ،روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند ،زیرا که اندوه زبان گویایی داشت ،و زبان من هم از اندوه گویا شده بود . هر گاه من واندوه با هم آواز می خواندیم ،همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند ،زیرا که آواز های ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت . هر گاه من واندوهم با هم راه می رفتیم ،مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند ،بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند ،زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرفراز بودم . ولی اندوه من مرد چنان که همه چیزهای زنده میمیرند ، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم . اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند . هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند . هر گاه در کوچه راه میروم کسی به من نگاه نمی کند . فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گو یند: ببینید این خفته همان مردیست که اندوهش مرده است...
و هنگامی که شادی من به دنیا آمد
و هنگامی که که شادی من به دنیا آمد ،او را در بغل گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم ((ای همسایگان بیایید،بیایید و ببینید ،زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده است . بیایید و این موجود سر خوش را که در آفتاب می خندد بنگرید .)) ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی یه مرا ببینند. و من بسیار در شگفت شدم . تا هفت ماه هر روز شادی ام را بالای بام خانه جار زدم ـ ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد . و من و شادی ام تنها ماندیم ، نه هیچ کس سراغی از ما گرفت و نه هیچ کس به دیدن ما آمد . آنگاه شادی یه من پریده رنگ و پژمرده شد ،زیرا که زیبایی یه او در هیچ دلی جز در دل من جا نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید . آنگاه شادی یه من از تنهایی مرد اکنون من فقط شادی یه مرده ام را با اندوه مرده ام به یاد می آورم ولی یاد یک برگ پاییزیست ، که چندی در باد نجوا می کند و سپس صدایی از او بر نمی آید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 0:51 توسط کاندید |
|
|
سگ دانا
یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت
وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرمند
و اعتنایی به او ندارند
وا ایستاد،
آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد
و گفت: (( ای برادران دعا کنید ، هر گاه دعا کردید و کردید
آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد .))
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آنها رو برگرداند
و گفت : ای گربه های کور و ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و
پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد
موش نیست بلکه استخوان است . ( جبران خلیل جبران)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 2:5 توسط کاندید |
|
|
چشم یک روز گفت :
من در آنسوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است .این زیبا نیست ؟ گوش لحظه ای خوب گوش داد ،سپس گفت : پس کوه کجاست ؟من کوهی نمی شنوم آنگاه دست در آمد و گفت : من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم ، من کوهی نمی یابم . بینی گفت : کوهی در کار نیست من او را نمی بویم . آنگاه چشم به سوب دیگر چرخید ، و همه در باره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند : ((این چشم یک جای کارش خراب است ))
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 14:50 توسط کاندید |
|
|
روباه
روباهی بامدادان به سایه خود نگاهی انداخت و گفت : (( امروز ناهار یک شتر میخورم ))،و سراسر صبح را در پی یک شترمی گشت ، اما در نیمروز باز سایه خود را دید ـ و گفت :(( یک موش کافی ست .))
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 21:39 توسط کاندید |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 23:3 توسط کاندید |
|
|
بیدارشدم از خواب درشام سیاه غم
در معرکه هستی در شهر پر از ماتم
بی هم نفس و همدم با ذلت بعد از خواب
در شهر شلوغ غم، تنها پی یک همدم تا کی در این خواب به سر میبریم تا کی میخواهیم نقش قربانی یک زندگی رو بازی کنیم بر خیز ای دوست قدم بردار تا پیروزی در زندگی فقط یک قدم فاصله داری کافیست آغوش باز کنی و خوشبختی را در آغوش بگیری از خواب و مستی بیهوده بلند شو و یک یا علی کافیست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 23:42 توسط کاندید |
|
|
امروز به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا چو قصه مرا فراموش می کنی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 20:16 توسط کاندید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
اسنیف (برگ برنده ) کوچه پس کوچه های دلتنگی عشق ضیافت عشق بابا یی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
رویای راستین ما جهان هستیم تنها محبت مهربونی |
|
RSS
|